|
در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی … بن بست ها اما فقط زنها را می شناسد انگار... در سرزمین من سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند... اینجا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست تخت های زایشگاهها اما پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک ، مسیح را آبستن نیستند ... من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!! نمي دانم چرا شعار از امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ... برای نامزدی دخترش ! و در خود گریستم ... برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ، تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ... و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!! روي حرفم، دردم با شماست اگر زني را نمي خواهيد ديگر يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد به او مردانه بگو داستان از چه قرار است آستانه ي درد او بلند است . ...يا مي ماند يا مي رود! هر دو درد دارد! گرچه به اطمینان نمیدانم ولی به گمانم شاعر "مهسا"
گاهی اوقات زندگی میره روی مدار صفر درجه که انگار همه چیز توی اون متوقف و تو خودت معلقی. انگار همه چیز یه جوری دیگه پیش میره متفاوت اما خاص. شادی و غم با هم،تجربه و آموختن با هم و زنده شدن یه حس که چند سالی بود زیر خاک بود و کشف خود خودت. زندگی این روزهای من این مدلیه...
متنفرم از هرچی آدمه که وقتی به خواسته شون نمی رسن سعی می کنن با حذف کردن تو به نتیجه برسن.
بعضی وقتها دلم می خواست زندگی هم مثل این کیبورد یک عدد دکمه دیلیت داشت و هرآنچه که دوستش نداشتی، اذیتت می کرد را دور می انداختی. اگر خیلی فضای زندگیت را پرکرده بودند و بیشتر آزار می دادنت با شیفت و دیلت کلا حذفشان می کردیم.
کودک دبستانی: ببخشید خانم من: جانم کودک دبستانی: میشه من و از خیابون رد کنید؟ من: آره عزیزم چرا نمیشه کودک دبستانی دستهایم را محکم میفشارد و می پرسد: خانم میشه با من تا دم مدرسه بیایید؟ من: اومدنش که اشکالی نداره ولی چرا؟ کسی اذیتت کرده؟ کودک دبستانی: نه، همین جوری من: تو همیشه خودت میری مدرسه؟ کودک دبستانی: نه، با مامانم میرم من: امروز مامانت نتونسته برسونتت؟ کودک دبستانی: (کمی فکر می کند)، مامانم، نه ، آخه نیست. به ناگاه دستهایش را جدا می کند. من: هنوز نرسیدیم که... کودک دبستانی (نزدیک می شود): بابام میگه مامانم ما رو گذاشته رفته. مامانم ما رو دوست نداره، بابام میگه ... من ولی دوستش دارم...
|
About![]()
به ادبیات،هنرو فلسفه عشق می ورزم. آمده ام تا از دغدغه هایم در این جا سخن بگویم تا شاید راهی برای نجات از سیر فنا شدن فرصت ها بیابم Archivesتیر 1390فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
واحد فراهم آوری اعضا Categories |